آدم اگر آخر شب و یا در اواسط روز بیاید و بنویسد چیزی برای تعریف کردن دارد ولی من صبح کله سحر هنوز ناشتا و صبحانه نخورده با این عطش بیدار می شوم که بیایم اینجا. هیچ اتفاق خاصی هم از شب تا صبح نیفتاده
همیشه فکر میکردم اینکه میگویند صبحانه را کامل بخورید یعنی آنقدر بخورید تا شکمتان درد بگیرد و بترکید. ولی تازگیها فهمیده ام یعنی سعی کنید این چند قلم جنس را در آن بگنجانید: جو عدس تخم مرغ عسل آب و مغ
- بابا، تو طبعت صفراویه. ما را هم خشک کردی( عصبانی)
- نمیشنوم چی میگه.
- تو باید سوپ جو با گشنیز بخوری، وقتی برگشتی خونه باید اینها را خریده باشی: نارگیل آناناس رطب، دیگه..
-خب.
- خب طوری نیست انجیر،
آمدم همین را بگویم اینکه دیدی این دفترچه خاطرات چقدر اسرار آمیز است. انقدر که وقتی به همین چند روز قبلش برمیگردی و تصادفی یک روز را بیاد می آوری فقط میگویی یادش بخیر، چقدر زود گذشت، این من بودم! هر با
یکی از اقوام که فکر نکنم زیاد هم به تاریخ علاقه مند بوده باشد این را گفت: اکثر تغییرات ایران با خوراک و شکم ارتباط مستقیمی داشته است. یا مردم بسیار گرسنه بوده اند و یا سیر. و این مطلب را این فیلسوفه